ابراهیم و لوط

ابراهیم و لوط

کتاب مقدس، کتاب پیدایش، فصل ۱۳ ،۳۳-۲۰:۱۸ ،۱۹

سپس ابراهیم به لوط گفت: بین من و تو نباید خصومتی باشد، چون ما خویشاوندیم...

با گذشت زمان، ابراهیم و لوط بسیار ثروتمند

شدند. طال و نقره بسیاری داشتند. آنها صاحب گله

های بزرگ گوسفند، گاو، شتر و االغ بودند. اما

مشکلی وجود داشت. گله ها به قدری بزرگ شده

بودند که مراتع دیگر برای آنها کوچک بود.

مشاجره بین گله داران مدام بیشتر می شد.

سپس ابراهیم به لوط گفت: »خوب نیست که ما

یا گلهدارانمان به جنگ و دعوا بپردازند. باالخره ما خانواده هستیم. برای حفظ فاصله بهتر است ازهم جدا

شویم. اگر تو به سمت چپ بروی، من به سمت راست می روم یا برعکس.

ابراهیم به لوط اجازه داد سرزمینی را برای سکونت و زندگی انتخاب کند. لوط دید که سرزمین اردن بسیار

حاصلخیز است. کتاب مقدس آن سرزمین را باغ خدا و بهشت توصیف می کند. لوط آن سرزمین زیبا را

برای زندگی انتخاب کرد. او کامالً به خودش تمرکز داشت. او نمی دانست که قرار است چه اتفاقی برای این

سرزمین بیفتد و حتی نمی توانست تصور کند که خدا قرار است شهرهای سدوم و عموره را ویران کند زیرا

مردم آنجا بسیار شرور بودند. با وجود اینکه لوط به خدا احترام میگذاشت، مشکلی برای زندگی در میان

مردمی که کارهای غیراخالقی انجام میدادند، نمیدید.

پس از مدتی خداوند تصمیم خود را در مورد شهرها به ابراهیم گفت. »مردم سدوم و عموره بسیار فاسد

هستند! من پایین خواهم رفت تا ببینم که آیا باید آنها را با عذابی که برایشان آماده کردهام مجازات کنم یا

خیر.

دو فرشته به سدوم فرستاده شدند. ابراهیم شروع به پرسیدن از خدا کرد: "آیا اگر تصادفاً پنجاه مرد عادل

در آنجا بیابی، به آن شهر رحم خواهی کرد؟"

و خداوند به او وعده داد که این کار را خواهد کرد. ابراهیم بارها و بارها سؤال کرد و هر بار تعداد مردان صالح

را به ۴۵ ،۳۰ ،۲۰ و تا ۱۰ نفر کاهش داد. و هربار ابراهیم درخواست می کرد، خدا وعده می داد که به خاطر

آنها شهر را نجات دهد.

آن دو فرشته عصر به سدوم رسیدند، در حالی که لوط در دروازه های شهر که معمولا محل تجمع مردم

محترم شهر بود، نشسته بود. به محض دیدن فرشتگان برخاست و به آنها تعظیم کرد و آنها را دعوت کرد

که شب را در خانه او بمانند. اما آنها گفتند: "نه، ما شب را بیرون خواهیم گذراند".

لوط می دانست که معموالً مردم سدوم با غریبه ها خوب رفتار نمی کنند. به همین دلیل از آنها اصرار کرد

که به خانه او بیایند. به محض اینکه غذایشان تمام شد، صدای وحشتناکی از بیرون شنیدند. ساکنان شهر

دور هم جمع شده بودند تا غریبه ها را از لوط طلب کنند. وقتی دیدند لوط از مهمانانش محافظت می کند،

شروع به تهدید کردند. دراین حین، فرشتگان جمعیت را کور کردند. فرشتگان به لوط گفتند: »خانواده خود

را هر چه سریعتر از شهر بیرون ببر، زیرا ما آنها را به خاطر گناهان بزرگشان هالک خواهیم کرد و صدای

شکایت علیه آنها نزد خداوند رسیده است«.

متأسفانه دامادهایش به تصور اینکه این یک شوخی است، حرف او را باور نکردند. چون لوط عجله زیادی

برای ترک آن مکان نداشت، فرشتگان دست او و همسر و دخترانش را گرفتند و از شهر بیرون آوردند. به

دلیل این که خدا می خواست آنها را نجات دهد به آنها دستور داد که از شهر فرار کنند و به عقب نگاه

نکنند. اما همسر لوط از فرمان خدا اطاعت نکرد. بعد از اینکه برگشت و به شهر نگاه کرد، همان لحظه به

ستونی از نمک تبدیل شد. با این حال، لوط و دخترانش به دویدن ادامه دادند...

سپس خداوند از آسمان بر سدوم و عموره آتش و گوگرد باراند. آن شهرها و اطرافشان و نیز تمام احشام

ساکن دره رود اردن نابود شدند. دریای مرده که در کتاب مقدس به آن دریای نمک می گویند، اکنون مکانی

است که قبالً درۀ زیبایی بود.

سؤالاتی برای گفتگو

3 سؤال
  1. لوط تصمیم گرفت کجا ساکن شود؟

  2. ابراهیم برای اینکه دریابد خداوند به سدوم و عموره رحم می کند یا نه، از او چه سؤاالتی پرسید؟

  3. خدا چگونه با افزایش گناه در آن شهرها مقابله کرد؟

7. ابراهیم و لوط00:00 / 06:16